۱۳۸۹ فروردین ۳۰, دوشنبه

آزادي ؛ معبود من است

اي آزادي ..
من از ستم بيزارم ؛ از بند بيزارم ؛ از زنجير بيزارم ؛ از زندان بيزارم ؛ از حكومت بيزارم ؛ از هر چه و هر كه تو را به بند مي كشد بيزارم . زندگي ام به خاطر توست ؛ جواني ام به خاطر تو است ؛ و بودن ام به خاطر تو است .
ستايش آزادي و جهاد به خاطر آزادي و عشق به آزادي ؛ حرفه ي من شده است ؛ و شغل من و حيات من و عشق من و ايمان من ؛ و چهارچوبه ي شخصيت من !

اي آزادي ؛
آزادي من ؛ كه در چنگ استبداد به اسارت افتاده ايي ؛ كاش مي توانستم قفس ات را بشكنم ؛ و تو را در فضاي پاك بي ديوار پرواز دهم .اما مرا نيز به بند كشيده اند . پاهايم رابسته اند ؛ چشم هايم را بسته اند قلمم را ؛ انگشتانم را ؛ دست هايم را شكسته اند ؛ زبانم را بريده اند ؛ لب هايم را دوخته اند ؛ نمي داني چه كرده اند ؟ نمي داني چه مي كنند ؟
اما خدا تو را در من سرشته است . آنگاه كه خدا كالبدم را ساخت ؛ تو را اي آزادي ؛ به جاي روح در من دميد . و بدين گونه ؛ با تو زنده شدم ؛ با تو دم زدم ؛ با تو به جنبش آمدم ؛ با تو ديدم و گفتم و شنفتم و حس كردم و فهميدم و انديشيدم ...و تو ...اي روح گرفتار من ؛ مي داني در همه ي آفرينش ؛ چه نيازي دشوارتر و ديوانه تر از نياز كالبدي است به روح اش ؟
اما ...تو را كه مير غضب هاي استبداد و فراشان خلافت از من باز گرفتند ؛ و مرا به « به تنهايي دردمندم » تبعيد كردند و به زنجير بستند .چگونه مي توانند از يكديگر بگسلند ؛ كه نگاه را از چشم ؛ باز نمي توانند گرفت ؛ و چشم را از نگاه اش باز نمي توانند گرفت . و من اي آزادي ! با تو مي بينم !

اي آزادي !
چه زندان ها برايت كشيده ام ! و چه زندان ها كه خواهم كشيد ؛ و چه شكنجه ها تحمل كرده ام ؛ و چه شكنجه ها تحمل خواهم كرد. اما خود را به استبداد نخواهم فروخت .
من پرورده ي آزادي ام ؛ استادم علي است ؛ مرد بي بيم و بي ضعف و پر صبر . من پيشوايم مصدق ؛ مرد آزاد مردي كه هفتاد سال براي آزادي ناليد ..
من هر چه كنند ؛ جز در هواي تو دم نخواهم زد .. اما ؛ من به دانستن از تو نيازمندم . دريغ مكن ؛ بگو هر لحظه كجايي ؛ چه مي كني ؟ تا بدانم آن لحظه ؛ كجا باشم ؛ چه كنم ؟


آزادي ؛ معبود من است


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر